|
هواداران دو اتیشه پوریاپورسرخ جهان هر كس به اندازه ي وسعت فكر اوست
| ||
|
پوریا پورسرخ : اینبار از یک مسیر انحرافی به تلویزیون رفتم تا به حال کمتر سریالی بازی کرده که پر بیننده نباشد، حالا قرار است در مسیر انحرافی هم همین اتفاق بیافتاد اما در شیوهای کاملا متفاوت. پوریا پورسرخ : اینبار از یک مسیر انحرافی به تلویزیون رفتم تا به حال کمتر سریالی بازی کرده که پر بیننده نباشد، حالا قرار است در مسیر انحرافی هم همین اتفاق بیافتاد اما در شیوهای کاملا متفاوت. این بار قرار است پورسرخ را در ژانری متفاوتتر از همیشه ببینیم در فضایی کاملا کمدی و در کنار بازیگرانی که اتفاقا با این ژانر غریبه نیستند. «پوریا پورسرخ» از اولین حضورش در یک مجموعه تلویزیونی طنز میگوید، هرچند که به اعتقاد خودش کمدی اصلا با روحیاتش جور در نمیآید! بهنظر من در مسیر انحرافی گروه خیلی خوب کنار هم چیده شده بود. یکبهیک اعضا برای کار، احترام قائل بودند و همین به پیشبرد کار کمک کرد. تمام قسمتهای سریال البته بعد از سقوط درست وسط جنگل فیلمبرداری شد، آن هم در سرمای بیسابقه زمستان سال گذشته. طی ۴، ۵ ماه فیلمبرداری فکر میکنم ما به تعداد انگشتان دست فرصت خوردن غذای گرم پیدا کردیم، ولی هیچ کدام از اینها دلیل اعتقاد من به خوب از آب در آمدن کار نیست. ما در این کار جو دوستانهای داشتیم، هیچ وقت بزن درویی کار نکردیم. همگی سعی کردیم کار را خوب از آب و گل دربیاوریم، چون کاری بود که به آن احترام میگذاشتیم و امیدوارم بینندگان هم این احترام را حس کنند و از آن لذت ببرند. قرار نیست من در مسیر انحرافی کمدی بازی کنم؛ تا آخر سریال هم همین شخصیتی را از من میبینید که در یکی، ۲ قسمت اول دیدید. در حقیقت من در این ماجرا آدم معمولی هستم که بین یک مشت آدم ساده لوحگیر افتاده و از رفتار عجیب آنها عصبی میشود. در این ماجرا تنها همسفر معقول پیمان است، حالا خودتان حساب بقیه کار را بکنید! من قرار است در این ماجرا بیشتر از دست این همسفران عجیب و غریب حرص بخورم تا اینکه موقعیت کمدی کار به دوش من باشد. این یکی واقعا متفاوت بود حالا دیگر این جمله که این کار یک کار متفاوت است و با اتفاقهای همیشگی فرق دارد یک شوخی رایج بین بازیگرها شده، چون همه چیز از پیش معلوم است فقط کافی است کار شروع شود و کمی جلو برود آن وقت میبینیم که همه چیز همان است که بود! ولی «مسیر انحرافی» این ذهنیت را در من شکست؛ حالا میتوانم این را بگویم، میشود در مجموعههایی هم کار کرد که واقعا متفاوت باشند. این را به دلیل فضای کمدی متفاوت این کار میگویم. «مسیر انحرافی» تلفیقی است از گونههای مختلف کمدی؛ از کمدی وحشت گرفته تا کمدی موقعیت آن هم به معنای واقعی. جنس کمدی کار در هر قسمت تغییر میکند و همین باعث میشود، فضای داستان از یک نواختی در بیاید. 3 روز برای سکانس سقوط، تمرین کردیم جلوههای ویژه مجموعه مسیر انحرافی و زمانی که برای ساخت آنها صرف شد یکی از نقاط عطف این مجموعه است. من معتقدم جلوههای ویژه «مسیر انحرافی» آبرودار و کاملا قابل اطمینان از آب در آمدند؛ بهخصوص قسمت سقوط هواپیما.فیلمبرداری سکانس داخلی این صحنه چیزی حدود یک هفته زمان برد خوشبختانه برخورد مسافران با بدنه هواپیما به لطف دقت گروه بدلکاران و طنابکشیهایی که انجام شد کار بسیار هیجانی شد. برای فیلمبرداری این صحنه، گروه واقعا وقت گذاشتند، شاید نتیجه نهایی ۳۰ثانیه تا یک دقیقه باشد اما برای همین زمان کوتاه گروه ۳ روز تمام تمرین کردند و وقت گذاشتند. عجلهای در کار نبود همه چیز دست به دست هم داد تا مسیر انحرافی از نظر ساخت و قصه یک کار متفاوت باشد. برنامهریزی دقیق برای فیلمبرداری از میزانسن گرفته تا دکوپاژ سینمایی همه چیز دقیق و برنامهریزی شده بود. در طول چند ماهی که گروه مشغول فیلمبرداری بود اصلا پای عجله برای رسیدن به پخش و داستانهایی از این دست که کیفیت کار را هدف میگیرند در میان نبود. یک تهیهکننده خوب پشت این کار بود که در طول زمان فیلمبرداری نه تنها چیزی را به ما تحمیل نکرد بلکه همه امکانات لازم را فراهم کرد تا روند فیلمبرداری خوب پیش برود. در طول این چند ماه برخلاف جریان معمول مجموعههایی که قرار است هر شب از تلویزیون پخش شوند، گروه اصلا وادار نشد که در زمان از پیش برنامهریزی شده، صرفهجویی کند و کار را با عجله پیش ببرد. قصه مسیر انحرافی را دوست دارم من قصه مسیر انحرافی را دوست داشتم به همین دلیل هم بازی در آن را قبول کردم اما باید اعتراف کنم، خروج پیمان عباسی در میانه راه کمی من را از ادامه داستان نگران کرد بهخصوص که آن زمان نمیدانستم چه کسی قرار است ادامه کار را بهعهده بگیرد ولی بعد از ورود زامیاد سعدوندیان نگرانی من برطرف شد. در حقیقت اتفاق خوب این ماجرا اصرار زامیاد بر ادامه داستان پیمان بود. زامیاد همانطور که از او انتظار میرفت به شخصیتهایی که پیمان طراحی کرده احترام گذاشت و بر تکمیل همانها تاکید کرد حالا بعد از پایان کار به جرات میتوانم بگویم کار مشترک پیمان و زامیاد کار آبرومندی است. قصهای کاملا تازه که ترکیبی است از ژانر علمی- تخیلی، کاری که تا به حال شبیه آن را نداشتهایم. با یک تیم هنرمند بازی کردم بازی با شقایق دهقان یکی از راحتترین بازیهایی بود که من در این مدت تجربه کردم. خانم دهقان یک ویژگی خیلی خوب دارند و آن هم این است که برای خودش بازی نمیکند او بازی گروهی را خیلی خوب میشناسد. من به خاطر موقعیت بازی در مسیر انحرافی که به من این فرصت را داد تا با او همبازی شوم بسیار خوشحالم. اصولا این اتفاق، تجربه خیلی خوبی برای من بود. تا جایی که باید اعتراف کنم شقایق دهقان یکی از بهترین پارتنرهای من نه تنها در این کار بلکه در تمام ۴،۵ سالی که کار میکنم بود.به نظر من مسیر انحرافی نه تنها یکی از بهترین بازیهای فرزاد بلکه یکی از بهترین بازیها در این مجموعه است. فرزاد نبوغ خاصی دارد، فوقالعاده باهوش است و تمرکز خیلی خوبی دارد همه اینها در کنار هم باعث شده که بازی او کاری متفاوتتر از همیشه از آب در بیاید. فرزاد همبازی خوبی بسیار خوبی است او به پیشبرد کار گروهی کمک میکند و برایش مهم است که بازیگر روبهرویش چه طور کار میکند و چطور میتواند به بهتر در آمدن نقش او کمک کند. به نظر من فرزاد حسنی این پتانسیل را دارد که در بازیگری هم همانقدر موفق ظاهر شود که در اجرا. جا دارد به حضور دوست خوبم امیر حسین رستمی هم اشاره کنم. امیر حسین با جودی که دیر به گروه پیوست توانست از پس کار خوب بربیاید و خودش را با گروه به خوبی هماهنگ کند. میخواهم ازمجید واشقانی هم بگویم که با بازی هوشمندش در این مجموعه نشان داد که هوشش میتواند کمتجربگیاش را پوشش دهد. بهنوش بختیاری هم که یکی از بازیگران شناخته شده این عرصه است و این بار هم مثل همیشه خوب از عهده نقشش برآمد بهنوش بازیگری است که اصولا برای خوب در آمدن نقشش از هیچ تلاشی دریغ نمیکند. همینطور سپند امیر سلیمانی که من از همبازی شدن با او به خاطر روحیه با نشاطش بسیار لذت بردم. علیکاظمی، ساعدهدایتی، عزتا… مهرآوران و….. همه و همه از بازیگرانی بودند که من در این سریال افتخار همبازی شدن با آنها را داشتم. چرا دیگر تیپسازی نمیکنم؟ بازی در ژانر کمدی حتی تیپسازی را که باید اعتراف کنم کار خیلی سختی است، در سینما و با فیلم «چراغقرمز» تجربه کردم و با قاطعیت میگویم بهرغم موفقیت این فیلم و فروش خوبش دیگر حاضر نیستم این فضا را تجربه کنم. شاید در کار کمدی حضور داشته باشم اما نه اینکه بار کمدی آن به دوش من باشد، چون معتقدم کار سختی است و اصلا با روحیات من جور در نمیآید. به هر حال هر آدمی را برای کاری ساختهاند. بازی در چراغ قرمز هم کاملا اتفاقی بود! به هر حال من بعد از ۲، ۳ سالی که در تلویزیون نبودم البته جز چند سکانس کوتاه در مجموعه پایتخت، سعی کردم امسال با مسیر انحرافی به تلویزیون بازگردم و اتفاقا از این بازگشت هم راضی هستم. معمولا دنبال این نیستم که الزامی برای کار در تلویزیون یا سینما داشته باشم چون کار خوب را ترجیح میدهم، حالا فرقی نمیکند که در سینما باشد یا تلویزیون. من دنبال این مرزبندیها نیستم البته یک چیزی را مطمئنم که دیگر تیپسازی نمیکنم چه در تلویزیون و چه در سینما! باید تاکید کنم برایم خیلی مهم است که بیننده از بازی من راضی باشد، چون معتقدم مبنا و اساس کار ما دیده شدن است؛ این دیده شدن از طرف بیننده برای من بسیار با ارزش است و فکر میکنم مسیر انحرافی هم در شمار کارهایی قرار میگیرد که به بازیگران فرصت جلب توجه و نگاه بیننده را میدهد. هیچ ربطی به لاست ندارد! اصلا موافق نیستم که مجموعه مسیر انحرافی تکرار لاست است. بهنظر من تنها شباهت این سریال با مجموعه لاست همان سکانس سقوط هواپیماست، فقط همین! سوژه سقوط هواپیما و داستانهایی که متعاقب آن برای بازماندگان پیش میآید سوژهای است که دست فیلمسازان و نویسندگان را برای پرداختن به آن از زاویههای مختلف به قدر کافی باز میگذارد. همین الان بیشتر از ۲۰ فیلم خارجی در ذهن من هست که موضوع همه آنها سقوط هواپیماست؛ خیلی از آنها هم قبل از لاست ساخته شدند ولی قرار نیست که ما بگوییم لاست تکرار آنهاست. بهنظر من در این سوژه پرهیجان، اتفاق مهم شکل پرداخت داستان بعد از سقوط و شکل کنار آمدن بازماندگان با این ماجراست. در مسیر انحرافی هر کدام از شخصیتهای داستان به شکل خودشان با این ماجرا کنار آمدند که بهنظر من نقطه اوج داستان هم همینجاست. ما در این ماجرا گونههای مختلف ژانر کمدی را تجربه کردیم از کمدی وحشت گرفته تا موقعیت و حتی طنز کلامی. همینهاست که بهنظر من کار را متفاوت میکند؛ کاری که نه تنها تکراری از لاست یا هر داستان مشابه دیگری نیست بلکه در حد و اندازههای خودش یک اتفاق کاملا تازه است. منبع:سایت خبری Tik.ir
[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:34 ] [ رزا ]
يك فنجان چاي با پوريا پورسرخ نقد منطقي كنيد ظرفيت توهين ندارم! هادي داداشي خیلی پخته تر و با طمأنینه بیشتری شاید دست کم نسبت به یکی- دو سال پیش خودش صحبت ميكند و از اغلب آدم هایی که نام می برد با احترام یاد میکند. با این حال همچنان نمی پذیرد که بیرحمانه و غیرمنطقی مورد نقد قرار گیرد و میگوید جلوی اینطور نقدها می ایستد. با او در حالي گفت وگو کردم که هنوز نسبت به یادداشتی درباره سریال «سقوط آزاد» و چاپ آن در «بانی فیلم» دلخور بود و گلایه مند. ابتدا قرار بود «مسیر انحرافی» محور اصلی گفت وگوی ما باشد، اما طی این مصاحبه به موارد متعدد جالبی از کارهای قبلی، برنامه های پیش رو و خلقیات خود نیز پرداخت که شنیدن بیشتر آنها از زبان او تازگی دارد. چطور وارد گروه «مسير انحرافي» شدي؟ -وقتي از من براي كار دعوت شد، با كارگردان صحبت كردم و روراست ما فيلمنامهاي نداشتيم. مثل همه كارهاي سالهاي اخير طرحي مطرح بود كه يك هواپيما در جزيرهاي مرموز سقوط كرد. اولين سؤالي كه كردم اين بود اگر «lost» است، خداحافظ شما! گفتند كه هيچ ربطي به lost ندارد. سريال lost را ديدهاي؟! - نه، نديدم. اصولاً سريالهاي خارجي را زياد نميبينم، چون از كار و زندگي ميافتم. به خاطر اينكه معتاد آن ميشوم و در مقطعي بايد يكباره همه قسمتها را ببينم كه وقتم را ميگيرد. شنيدهام كه مجموعههايي چون lost يا prison break (فرار از زندان) يا 24 كه در عين ارزشهايشان، اعتيادآور هستند و ديدهام كساني را كه شبها چند ساعت وقت صرف ديدن آنها ميكنند كه اعتياد آور است و پايش نمينشينم. چون در lost شخصيتي به نام جك هست كه به نوعي نقشي مثبت دارد و اوايل با كاراكتر تو در مسيرانحرافي مقايسه ميشد. - آره شنيدهام (ميخندد). اين را بارها به من گفتهاند، ولي واقعاً هيچ ربطي به آن ندارد. خلاصه با بهرنگ توفيقي مذاكره كرديم. اسم او را قبلاً به عنوان يك دستيار كارگردان حرفهاي شنيده بودم كه با كارگردانان سرشناس همكاري داشته. فكر ميكنم اواسط پارسال بود. البته مراحل عقد قرارداد كمي طول كشيد و من بعدها فهميدم بهرنگ چندان مايل به حضور من نبوده است! بعد كه با هم صميمي شديم، اعتراف كرد شنيده بوده من بازيگر بداخلاقي هستم (اينجا بايد بگويم تمام كساني كه اين ذهنيتهاي منفي را نسبت به من ايجاد ميكنند به خدا واگذار ميكنم، به خاطر آنكه راه رقابت اين نيست. حال آنكه من با «هر» پروژه، كارگردان و تهيهكنندهاي كار كردم، اعم از آقايان سيروس مقدم و محمد حسين لطيفي، شايسته، غلامرضا موسوي و ... همكاري ما ادامهدار شده و اين نشان از رابطه مطلوب ما دارد. افتخارم هم اين است در طول دوران بازيگريام، حتي يك ربع، هيچ گروهي را سرصحنه معطل خودم نگذاشتهام و برايم مهم است حتي گروه تداركات هم كه زودتر از من سرصحنه ميْآيند، بلاتكليف نمانند.) در همين گفتوگوها رابطه من و بهرنگ بهتر شد و خودم هم براي همكاري وسوسه شدم. گرچه ميدانستم آنها با يكي- دو بازيگر ديگر هم براي اين نقش صحبت داشتهاند و بدون شكسته نفسي، بازيگران بهتري از من هستند. بهرنگ هم يك بمب انرژي و با وجود سن كمش فوقالعاده باسواد است. من هميشه افسوس جوانهايي مستعد كه كار دستياري ميكنند را خوردهام كه چرا وارد عرصه كارگرداني نميشوند. خبر صدور پروانه ساخت فيلمها را كه در روزنامه شما ميخوانم، دلم ميسوزد چرا بعضي نامها غريبه هستند و مثلاً اين دستياران قدر وارد عرصه فيلمسازي نميشوند. به جاي آنها برخي افراد با رانت با بودجههاي دولتي فيلم ميسازند و كلي ستاره را هم به خدمت ميگيرند، از سوپراستار بگيريد تا سوپوراستار (!) در نهايتم فيلم نميفروشد و حتي خرج خودش را در نميآورد. بماند ...! ضمن اينكه فكر ميكنم شايد از ميان همدورهايهاي خودم، هيچ بازيگري مثل من به كارگردانان اولي اعتماد نكرده است. خدا را شكر، الان هم كه فكر مي كنم از نتيجه اعتمادهايم رضايت دارم، فارغ از اينكه فيلم در چه جايگاهي قرار گرفته است. من شايد فيلم بد داشتهام، اما فيلم بيآبرو كار نكردم. فيلمي كه آبروي خودم و ساير عوامل را بگذاريم تا يك سري حرفهاي سياسي يا غيرسياسي را بدون توجه به اصول سينمايي و هنري مطرح كنيم. در واقع هيچگاه وابسته به جريان يا گروهي نبودم. به هرحال هر بازيگري فيلم بد و خوب دارد. آل پاچينو با آن همه عظمت و جايزههاي معتبر، در مواردي هم تمشك طلايي گرفته است! كسي كه شايد اگر در ايران بود، مجسمهاش را ميساختند و به او ميگفتند استاد. در مسير انحرافي هم كار هرچه جلوتر رفت، بيشتر به دلم نشست. ما به تماشاگر خيلي احترام گذاشتيم. من در فيلم «آناهيتا»ي حميدنژاد هم شرايط سختي داشتم و گريم سنگيني شدم. همينطور فيلم آقاي درويش (روز رستاخيز) كه يكسال و چندماه را در بم گذرانديم. آن هم با لباسهاي تاريخي و راكورد مستمر فيلم در زمستان و تابستان.قصه مسيرانحرافي هم در جنگلي روي ميدهد كه نشانههاي شهري نبايد در آن ديده شود و ما ساعتها در مسير رفت و برگشت به لوكيشن بوديم. حتي باوجود زحمات عوامل توليد، فشار كار آنقدر بود كه وعدههاي غذاي گرم ما شايد به تعداد انگشتان يك دست هم در چندماه نرسيد. نميخواهم اين حرفها منتج به آن شود كه الزاماً پس حالا كار ما خوب شده است، ولي در تمام سختيهاي توليد، هيچ وقت از كيفيت كار نزديم و انرژي گذاشتيم. ما تمرينهاي كاملي داشتيم و هرگز تهيهكننده يا كارگردان به فكر جمعكردن عجلهاي و بيدقت پروژه نبودند. به هرحال مشك آن است كه خود ببويد، فقط اميدوارم اين جنبههاي احترام به مخاطب را مردم حس كرده باشند. تا الان هم شنيدهها حاكي از رضايت بينندگان است. تو پيش از اين سريال «سقوط آزاد» را داشتي كه از سوي رسانهها به شدت مورد انتقاد بود، ولي گويا از آن دفاع ميكني. دست و دلت نلرزيد سريالي مثل مسيرانحرافي دوباره در تلويزيون مثبت و موفق از آب در نيايد و دو كار ضعيف متوالي در برههاي كوتاه از تو ديده شود؟ - اولاً كه من هيچوقت از سقوط آزاد دفاع تمام قد نكردم. من از بخشهاي قابل دفاع آن صحبت كردم. اصلاً اين سريال را دوست داشتي؟ - حتي 10 درصد چيزي كه فكر ميكردم هم نشد! ولي كسي را هم در اينباره مقصر نميدانم. مجموعهاي از عوامل مانند فرصت محدود و ... در اين ماجرا دخيل بودند. ضمن اينكه فراموش نكنيد من بازيگر، موظفم از كارم دفاع كنم، ولي اين دفاع هم نبايد به قيمت زير سؤال بردن شعور طرف مقابلم تمام شود. سقوط آزاد به نظرم اگر اين قدر بد بود كه بعضي از مطبوعات نوشتند، دستكم در نظرسنجي برنامه «سين مثل سريال» تا آنجا كه ديدهام، مورد استقبال قرار نميگرفت. پس اينجا نظر مردم با اهالي رسانه متفاوت بوده است، اما من بهعنوان يك بازيگر حرفهاي قطعاً بايد نظر كارشناسي رسانهها برايم در اولويت قرار داشته باشد كه دارد. اين نكته را ميتوانيد از تفاوت جنس حضور من در سالهاي اول بازيگري با الان درك كنيد كه به احترام نقدهاي منتقدان، وسواس بيشتري در انتخابهايم به خرج ميدهم و سعي دارم اشتباهاتم را تكرار نكنم. خاصه به قول كارگرداناني كه با آنها كار كردهام، من سر صحنه بازيگر متمركزي هستم و هر نكتهاي را با يك بار شنيدن، اجرا و تحليل ميكنم. امّا درباره ترس از حضور در مسير انحرافي باتوجه به تفاوت ژانرها، چرا، يك ترس خفيفي داشتم. اگر دقت كنيد پس از «رستگاران» (سيروس مقدم) يا چند سكانس كوتاه در «پايتخت» به خاطر گل روي مقدم، مدتها بود در تلويزيون كار نكرده بودم. البته نه اينكه بگويم تلويزيون را در شرايط حاضرم نميپذيرم و آن را كوچك ببينم. چراكه خيلي از چهرههاي تئاتر يا سينما، امروز در تلويزيون ظاهر ميشوند. برخلاف خيلي از هم دورهايهاي خودم كه تا ميگويند ما ديگر در تلويزيون كار نخواهيم كرد، ناگهان دوران افولشان سر ميرسد و خبري از آنها نيست. مسير انحرافي حتي به خاطر آنكه سكانسهاي جلوههاي ويژه چشمگيري هم بايد ميداشت، ريسك بيشتري را ميطلبيد كه مبادا درنيايد و خندهدار شود. حال آنكه رضا ميثاقي و همكارانش در اين باره كلي تلاش كردند و نتيجه كاركردشان شگفتآور بود و خستگي از تنمان در رفت. گرچه سقوط آزاد هم آنقدر اذيتم نكرده بود كه ترس اساسي به جانم بيندازد. امّا بههرحال در مسير انحرافي بهعنوان يك سريال 15 قسمتي با كلي كاراكتر و حواشي، تو حتي در مقام ستاره سينما و نقش يك، قطعاً چندان فرصتي براي عرض اندام نداشتي و سهم كمتري از دوربين مجموعه به تو ميرسيد. اين قضيه را چطور هضم كردي تا وارد پروژه شوي؟ حتي كارگردان اين سريال هم در نخستين تجربه سريالسازي خودش بود و نام چندان قابل اتكايي نبود؛ برخلاف مقدم كه اطمينان خوبي برايت ايجاد ميكند. - اين بحث را كاملاً قبول دارم، امّا درست يا غلط خودم را چندان اسير جايگاهم نميكنم و يك سري ادا و اصولها را ندارم. ضمن اينكه در كل اهل خطر هم هستم. هرچند دوستان مطبوعاتياي ندارم كه اين رفتار مرا درشتنمايي و منعكس كنند. ولي معتقدم بين هم نسليهاي من، كسي آنقدر جرأت نداشته تا ژانرها و پروژههاي مختلف را تجربه كند. كسي مثل من شايد تن به اين ندهد چهرهاش را به گريم سنگين و كريه فيلم آناهيتا بدهد كه طي آن بهخاطر ورود اسيد به چشم چپم، بيست درصد از بينايياش از دست برود تا مجبور شوم با عينك رانندگي كنم. يا گريم فيلم «چراغ قرمز» كه موهاي فرفري مضحك و گريم خندهداري داشت. آن وقت در يك مطلب که نویسنده اش نه منتقد است ونه نویسنده و مطلب بیشتر به یک فرد روانپریش شبیه است كه كسي در جايي مينويسد و «باني فيلم» هم متأسفانه آن را چاپ كرد، نوشته ميشود پورسرخ بيشتر فكر قيافهاش است تا بازي. چيزي كه مرا خيلي دلخور كرد. اگر من فقط درگير چهرهام بودم، اين گريم و نقش را قبول نميكردم. البته نميخواهم بگويم چون گريم سنگين را تحمل ميكنم، لزوماً بازيگر خوبيام، بلكه براي كارم احترام قائلم. درباره سؤال توهم درست ميگويي. يك بار يكي از دوستان خوبم هم به من گفت پوريا اگر چندان طول نقش برايت اهميت نداشته باشد، تبديل به بازيگر مكمل ميشوي. مثلاً من از «دلخون» و «مصائب دوشيزه» خيلي بدم ميآيد، چراكه همين اتفاق در آنها برايم افتاد. «خاطره» (نادر طريقت) هم همينطور بود. - خاطره خيلي دچار جرح و تعديل شد. ما مقداري از نقش روانپزشك را سر صحنه حذف كرديم و بخشهايي هم در زمان نمايش كنار گذاشته شد. گرچه نادر طريقت كارگردان خوبي است و ارزش كار را داشت. اين خودسانسوري و احتياطهاي بيربط از واكنشها، گاهي خيلي به آثار لطمه ميزند. ما ميترسيم مبادا اين كار طنز يا جدي، به صنفي بربخورد و دامنگير آن شود، چون آستانه تحمل و ظرفيت نقدپذيري ديگران هم پايين است. در صورتي كه خيلي از صاحبان مشاغل و صنوف گله دارند چرا درباره ما فيلم نميسازيد و به قشر ما نميپردازيد! مثلاً همين تازگي وقتي از شيراز برميگشتم، يك آقا در فرودگاه با برخورد نامناسبي معترض ميشود كه چرا در مسير انحرافي امنيت پرواز را زير سوال بردهايد! گفتم آقا اول شما؟! دوم اينكه اين مملكت بزرگتر ندارد كه به او بر بخورد، سوم بگو كجاي سريال اين طور بوده؟! پارادوكس عجيبي است. متأسفانه هرچقدر هم اقشار، تحصيلكرده و با سوادتر هستند، شكايت و شكايتكشي و اعتراضاتشان هم بيشتر مي شود! پس بايد طبعاً كاراكترهايي را از فضا بياوريم و با آنها شوخي كنيم! در مسير انحرافي كاملاً مشهود است تو زياد در قيد ديده شدن نبودهاي. حال آنكه گويا چند بازيگر فرعي پروژه كه از قضا، بازي آنها هم در نيامده، خيلي از كوتاهي حضورشان شاكي شدهاند. - من تمام شرافتم را گذاشتهام كه پروژه خوبي توليد شود، نه آنكه پوريا پورسرخ جلوي چشم باشد. جا دارد از شقايق دهقان اينجا تشكر كنم كه شايد در مسير انحرافي خيلي چوب همبازي بودن با من را خورد.وقتي ميخواهي ريتم بهتري داشته باشي، ناگزير بايد از زمان كمتري استفاده كني. مثلث ما آنقدر تمرين داشت و با هماهنگي كارگردان و نويسنده آنقدر از حشو و زوايد ميزد كه سكانسهايمان خواه ناخواه كوتاه شد. اين كوتاهي خيلي از مخاطبانمان را هم ناراحت كرده و دليلش را از ما ميپرسند. پس تو انرژی زیادی برای سريال گذاشتي. - اين كار را دوست دارم و برايش انرژي گذاشتم. هرچند شايد برخي بينندگان به اين نوع طنز عادت نداشته باشند. حال آنكه مي دانم خيلي از كساني كه مخاطب جدي تلويزيون نيستند، اين سريال را ميبينند. اين سريال از جنس طنزهاي هر شبي هم نيست. شايد اگر من جاي شقايق بودم، اعتراض ميكردم به كوتاهي نقشم. خلاصه شخصاً ترجيح ميدهم در تلويزيون كار خوب داشته باشم، تا در سينما كار بد. پوريا پورسرخ بيشتر بهعنوان بازيگر درامهاي جدي و گاه تلخ شناخته ميشود؛ همانطور كه كارت را با سريال همدلي برانگيزي مثل «وفا» آغاز كردي. معمولاً در ژانربنديها، براي آثار درام شأنيت و احترام بيشتري قائل ميشوند، درصورتي كه بهترين كمديها هم اغلب زير سايه فيلمهاي جدي ميايستند و حتي بازيگراني هم كه بيشتر در آثار طنز حضور پيدا ميكنند، پس از مدتي براي ساختههاي درام انتخاب مناسبي به نظر نميرسند. تو در فضاي سنگين «صاحبدلان»، امّا به سمت كمدي رفتي، «شير و عسل» (آرش معيريان) را كار كردي و نيز «چراغ قرمز» (علي غفاري). امروز هم كه در كمدي مسير انحرافي حضور پيدا كردهاي. فكر نميكني اين تكرار كمدي، موجب شود ادامه مسير بازيگريات تحتالشعاع ژانر خاصي قرار بگيرد؟ - البته من فقط دو فيلم كمدي صرف داشتم. حرفي كه ميزني درست است. اتفاقاً به نظرم منهاي سؤال، يك تلنگر مهم هم براي من هست، ولي نه، حواسم به اين مسئله است. اصلاً خودت را بهعنوان يك آدم طناز ميشناسي؟ - از نظر شخصيتي من يخم دير باز ميشود، ولي وقتي با جمع صميمي شوم، بين دوستان، آدم بگو بخنديام.من قراري دارم كه هر روز صبح خودم را در آينه خانهام ميبينم و درباره نقشي كه در آن مقطع بازي ميكنم، كلنجار ميروم و اتود ميزنم. سر مسير انحرافي به خودم قبولانده بودم نبايد كسي را بخندانم. من بايد آدمي جدي ميبودم كه رفتارم در تضاد با كمدي سايرين، موقعيت طنز ايجاد ميكند. شايد چيزي شبيه به شيوه بازي سيامك انصاري كه خيلي خيلي خودش و بازياش را ميپسندم. شايد كمدي، گونه كم اهميت و حتي سخيفي باشد و كمتر تن به بازي در آن بدهم، امّا اين ژانر را دوست دارم و اكثر فيلمهاي اين سبك را دنبال ميكنم؛ هر چند انتخاب اولم نيست. يا مثلاً رضا عطاران را خيلي دوست دارم و اصلاً راه رفتن اين آدم مرا غشغش ميخنداند! همينطور سعيد آقاخاني، علي صادقي و مهران غفوريان كه اميدوارم بازهم پرانرژي كار كند و يا آقاي مهران مديري كه چه كسي هست كارهاي او را دوست نداشته باشد. در مسير انحرافي از نظرات بچههاي كمدين استفاده ميكردم. ضمن اينكه بازي اغلب بچهها از جمله سپند اميرسليماني را خيلي دوست دارم كه بهترين بازي اوست. درباره بقيه بازيگران هم صحبت كن. - مجيد واشقاني كه اتفاق اين سريال است و خيلي برايش خوشحالم چون براي نقش زحمت كشيد. من هم موقعي كه با وفا آمدم، همه گفتند اين بازيگر يك شبه ره صدساله رفته است. در حالي كه كلي زحمت پشتوانه اين ديده شدن بود و كسي از آن خبر نداشت. گروه سازنده آن سريال هم در اين توفيق نقش موثري داشتند. فرزاد حسني هم يك بازي چشمگير ارائه داده و به نظرم بازيگر و آدم نابغهاي است. تو با فرزاد سر صحنه مشكل داشتي ؟! - (با تعجب) من با فرزاد مشكل داشتم! نه به هيچ وجه! من يك ربع هم در كل آشناييام با فرزاد مشكل نداشتهام و مشكلاتم را با كمك او حل ميكنم. حسني در اين سريال حجت را تمام كرد و يكي از بهترينهاي مسير انحرافي است. شقايق دهقان هم فوقالعاده بازيگر با شخصيتي است. بهنوش بختياري به نظرم يك سري تكيه كلامهاي مرتبط با نقش را استفاده كرده كه هر وقت ميشنوم از خنده ريسه ميروم! مثلاً بارالها گفتن او را خيلي دوست دارم. زوج سحر ولدبيگي و نيما فلاح، محمد شيري، نادر سليماني و عزتا... مهرآوران هم خوب كار كردهاند. شايد تعلق خاطر من به گروه موجب شده عملكرد همه آنان را خوب ببينم. سريالهايي هستند كه در چهار روز قسمت بستهاند، اما ما زحمت و وسواس زيادي صرف كرديم كه زمان بر هم شد و با حمايت تهيهكننده آب هم در دلمان تكان نخورد. از وظيفه شناسي و دقت نظر بهرنگ هم كه بگذريم، احمد احمدي مدير تصويربرداري، سيامك نيازي صدابردار و ... هم خيلي براي پروژه زحمت كشيدند در آن سرما و شرايط مشكل. درباره افت سريال در قسمتهاي اخير نظرت چيست؟ نكتهاي كه همه روي آن تأكيد دارند و شايد بتوان آن را به شروع غافلگير كننده و در اوج سريال و ايجاد فرصت مقايسه ربط داد. - اينجا جا دارد يك تشكر ويژه از زامياد سعدونديان داشته باشم. او آبرويش را دستش گرفت و آمد. اگر من پنج دوست خوب در سينما داشته باشم كه از آنها ضربه نخوردهام، يكيشان پيمان عباسي است. او خيلي خوب نوشته بود، اما به دليل برخي مشكلاتش نتوانست ادامه دهد. پيمان تا قسمت سوم را نوشت، ولي زامياد بايد ارتباط اين بخشها را با قسمتهايي كه خودش ميخواست بنويسد برقرار ميكرد. او به شكلي اين كار را كرد كه ما حتي يك روز هم پروژه را تعطيل نكرديم. حال آنكه پيشبيني ميكرديم دو هفته توليد متوقف شود. زامياد نه فقط نمره قبولي گرفت، بلكه با افزودن قصه دانشمند (اميرحسين رستمي) فينال قصه را نجات داد. به نظرم قسمت دهم سريال درخشانترين بخش آن بود. ضمناً نبايد فراموش كرد قسمتهاي اول به دليل استفاده از جلوههاي ويژه، جذابيت خاص خود را داشت، ولي بخش مشكل تعيين تكليف كاراكترها در جزيره بود. من ابتدا مخالف بلاتكليفي شخصيتها در جزيره بودم، اما بهرنگ ميگفت مگر ممكن است اين آدمها پس از سقوط به سرعت جايگير شوند و ما بايد سرگردانيشان را حتماً ببينيم و اين نكته درستي بود. البته دوست داشتم سقوط در قسمتهاي مياني باشد و در بخشهاي اول با كاراكترها آشنا شويم و به زندگي آنها سرك بكشيم كه فرصت نداشتيم. اينكه ما را با Lost مقايسه ميكنند، بايد اين نكته را هم در نظر داشته باشند كه فرهنگ و خطوط قرمز ما با غربيها متفاوت است و دست ما خيلي جاها در پرداختن به مناسبات بسته بود و ما وظيفه داريم به عرف و اخلاقيات پايبند باشيم. در كل نظرت راجع به نقدها، به ويژه براي بازي خودت چطور است؟ - من ظرفيت توهين و انگ چسباندن را ندارم و يقه طرف مقابل را هم ميگيرم. مثلاً كسي كه آن مطلب را درباره سقوط آزاد نوشته بود، مشخصاً يا عقده روحي رواني دارد يا مشكل و كينه شخصي، چون يك نويسنده و منتقد واقعي با اين ادبيات بيگانه است، اما انتقاد منطقي و علمي را با آغوش باز ميپذيرم و در كارم لحاظ ميكنم. تو در روز رستاخير هم به عنوان پروژهاي تاريخي حضور داشتي. حال آنكه در كار تاريخي قبليات يعني ناسپاس اين نقد به فيلم و بازيگران آن از جمله تو، نيما شاهرخشاهي و الناز شاكردوست وارد شد كه چهره شهري شما ربطي به اين جنس كارها ندارد. - ناسپاس را ما در شرايط سخت و زمان محدودي با بودجه يك تلهفيلم ساختيم. هر چند به قول تو اين طور حواشي توليد، اصولاً ارتباطي به بيننده و اهميتي براي او ندارد، ولي امين تارخ جمله خوبي در اين باره دارد. او ميگويد تلويزيون در بهترين سكانس بازي تو، آگهي اداره برق و توصيههاي بابا برقي را زيرنويس ميكند؛ در حالي كه توي بازيگر امكان آن را نداري همزمان درباره شرايط توليد اين سكانس به مخاطب توضيح دهي تا قضاوت او صحيح باشد. نميخواهم توجيه كنم يا بياحترامي. حسن هدايت (كارگردان ناسپاس) يكي از زحمتكشترين و فرهيختهترين آدمهاي سينما و تلويزيون است و بي جا كنم به ساحت ايشان جسارت كنم، اما عمده مشكل اين فيلم به انتخاب او در گزينش بيان محاورهاي برميگردد. من سه روز قبل از توليد قرارداد بستم و پيش از آن حتي با اسب چشم توي چشم هم نشده بودم، اما اواخر فيلم آنقدر در سوار كاري مهارت پيدا كردم كه بدون زين سوار ميشدم، چون تمرين داشتم يا مثلاً جايي در پشت صحنه فيلم هست كه آقاي هدايت به ليندا كياني ميگويد محاورهاي صحبت كن. آن وقت او گفته كه بازيگرهاي من تن به تمرين ندادند كه بيانصافي محض است. شايد در لحظاتي بازي ما هم شهري بوده، اما صحبت محاورهاي هم تأثير نامطلوب خود را گذاشت. حالا نتيجه كار آقاي درويش را هم خواهيد ديد و مطمئنم شك نخواهيد داشت كه بهترين بازي من در آن شكل گرفته است، البته بازيام در «عيار 14» (پرويز شهبازي) و «روز سوم» (محمدحسين لطيفي) را هم خيلي ميپسندم. در روز رستاخيز نقش حفض، پسر عمر ابن سعد را دارم كه شخصيتي منفي و منفور است. چنان در فيلمنامه اين كاراكتر و بقيه پرداخته شدهاند كه ضريب خطا خود به خود پايين ميآيد. از سويي نازنيني مثل آقاي درويش هم بالاي سر پروژه بود و اتفاق ماندگاري شكل گرفت. پس جنس انتخاب، هدايت و كليت پروژه هم نقش مهمي در خروجي پروژه دارد. سكانسي در روز رستاخير من در مقابل لشگري 700 نفري قرار دارم. آن لحظه چنان موي تن سيخ شد كه بازي نكردم، بلكه واقعاً زندگي كردم؛ چرا كه حس يك سردار جنگ را پيدا كردم. درويش حتي براي يك حركت خفيف سر هم توجه قائل بود و وسواس هنري بجا داشت. ميخواهم بگويم چنين مواردي در توليد مؤثر است. قطعاً بودجه و امكانات ناسپاس با روز رستاخير برابر نبوده و اين در حاصل كار مؤثر خواهد بود. در نهايت اما بله، تماشاگر حق دارد يك اثر حرفهاي ببيند. در پايان نام چند فيلم و سريال يا بازيگر محبوبت را هم بگو. - فيلمهايشان پن و «21 گرم»، ادوارد نورتن و فيلم «تاريخ ايكس آمريكا»يش يا «ترس اوليه»، ونسان كسل و ... . از ميان وطنيها هم «مادر» و «آژانس شيشهاي» را خيلي دوست دارم. «از جدايي نادر از سيمين» و سينماي اصغر فرهادي هم واقعاً لذت بردم. همينطور «ناخدا خورشيد» استاد تقوايي. منبع:بانی فیلم
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 0:22 ] [ رزا ]
مصاحبه مجله "زندگی ایده ال" با "پوریا پورسرخ"
کریمی،نکونام....و همه دوستان فوتبالیست من
از شکستن چهره ام ابایی ندارم
فیتنس نپرس طرفدار کدام تیم
محبوبیت بیشتر من
عاشق بازیکن های یاغی هستم! منبع:زندگی ایده ال
[ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ] [ 11:47 ] [ رزا ]
خداحافظی پورسرخ با جعبه جادویی تکیه کلام هایش را ساده نباید گرفت.همان اصطلاحات خاصی که می توانید صفت «پوریایی» را به آنها دهید.پوریا پورسرخ از آن آدم هایی است که اولش کمی دور است.بعد نزدیک می شود و یکهو می بینید که به اندازه صمیمی ترین دوست تان به او نزدیک اید.خوب حرف می زند ، آنقدر که گاهی مجبور به سکوت می شوی.عاشق حامد بهداد و کامبیز دیرباز است.با بازی حمید فرخ نژاد حال می کند و حرف های پرویز پرستویی توی گوش اش مانده است.خودش می گوید آدم باهوشی نیست ولی اغراق را از نگاهش می توانید بفهمید.با ما شب ، دیر وقت در کافه قرار گذاشت و هات چاکلت و برانی شکلات اش را با اشتها خورد :« من نمی توانم در برابر خوراکی ها مقاومت کنم.» رژیم گرفتن را با ورزش و بدن سازی تاخت زده و حالا برای خودش یک ورزشکار شش سیلندر است.ژوبین روزهای دور ، در عرض این چند سال انگار بیشتر از آنچه باید، بزرگ شده است.دیگر هیچ اثری از آن نگاه های کشدار عاشقانه و آه های عاطفی را نمی توانید در او پیدا کنید.جای همه آنها را انرژی او برای تجربه تازه گرفته است. یکی دو ساعت گپ زدن با او وگفتن و شنیدن در مورد تجربه های بی نظیرش حال هرکسی را عوض می کند. پوریا عاشق تجربه اندوزی است.عاشق کارهای متفاوت است و عاشق نقش هایی که می داند مخاطب هایش از او انتظار دارند. اگر تخس بودن شاهین در «صاحبدلان» و مرام و معرفت رضا در «روز سوم» را جمع بزنید و چاشنی خواندن و دیدن و شنیدن را به آنها اضافه کنید معجونی دست تان را می گیرد که می توانید با کمی تغییر اسم « پوریا پورسرخ » را روی آن بگذارید.پوریا مهمان همیشگی شبهای رمضان است.حتی اگر سال گذشته بعد ازعدم توفیق « شکرانه » با تلویزیون خداحافظی کند ، بازهم می پذیرد که امسال هم در ماه رمضان مثل سال های پیش خودی نشان دهد. آدم های خوش خیم اینجوری اند دیگر.از بازی در هیچ نقشی ابایی ندارد.هر چند که ترجیح می دهد نقش هایی را بپذیرد که در آنها جواب داده.کله نترسی دارد و همین او را تبدیل به یک بازیگر متفاوت می کند. پوریا پورسرخ خودش را در حالی به گفت و گو رساند که تنها صبح ها سر فیلم برداری سریال اش بود. ترجیح می داد عکس های ما بسوزد چون موهایش را دوست نداشت.ولی این بار هم شانس ما گفته بود ( شرمنده پوریای عزیز) . آن قدر جلوی دوربین ما راحت بود که به خودمان اجازه دهیم کلیک کلیک از او عکس بگیریم و بی خیال ساعت ، که از نیمه شب گذشته بود شویم. شیطنت اش جلوی دوربین و خنده های بی محابایش نگذاشت یاد خستگی بیفتیم.تا جایی که باز هم خنده او حلال مشکل بی برقی شد. پوریا پورسرخ را باید بیشتر شناخت.او از سریال هایش از خلقیات اش و از نقطه ای که قرار است به آن برسد ، بی پرده حرف زده است.خنده رو با همان تکیه کلام هایی که بعد از این گفت و گو در دهان همه ها جا ماند. پوریا پورسرخ آدم راحتی است ؛ راحت تر از آنکه فکرش را کنید.حتی راحت تر از تمام تکیه کلام های به یاد ماندنی اش. مدیر برنامه اگر مدیر مسائل خاله زنکی نباشه خوبه من مدیر برنامه ندارم.اعتقادی هم ندارم.حداقل فعلا.اینکه من فلانی رو به
عنوان مدیر برنامه بفرستم تا برام فیلمنامه بیاره ، این کار رو پیک موتوری هم می
تونه انجام بده. از نظر من این مهمه که تو به عنوان یک دوست و مشاور به من بگی که چه کاری
درسته و چه کاری رو نباید انجام بدم.اینکه فیلمنامه رو کسی برام بخونه و نظر
بده.خب یک عالمه استاد خوب وجود داره.مثل آقای شکیبایی که حتی وقتی زنده هم بود
پشت سرش همه خوب می گفتن.مدیر برنامه در ایران به نظر من بیشتر حالت کمدی داره.مدیر
برنامه اگر مدیر مسائل خاله زنکی نباشه خیلی هم خوبه. مثلا ممکنه من یک چیزی رو
ندونم و از شما بپرسم که این خوبه یا نه و شما بدون اینکه از من پولی بگیرید منو
راهنمایی می کنین چون با هم رفیقیم و در عین حال داشتن چنین رابطه ای به شما تو
کاراتون کمک می کنه.اما مدیر برنامه ای که می دونید لابی داره و در فلان نقد که
نوشته ، از شما تعریف کرده ، من ترجیح می دم اگر نقدی از من می شه نقد درست و
صادقانه ای باشه.مثلا یکی از مجلات مسخره نوشته بود که من سر سریال شکرانه درگیر
ژست بوده ام. در صورتی که فردی که درگیر ژست باشه اجازه نمی ده که اون گریم و سر و
صورت زشت روش اجرا بشه. من اصلا دوست داشتم که چهره داغون و خسته ای داشته باشم چون بعد از فیلم
روز سوم بود و من 15 کیلو اضافه وزن داشتم و از طریق اندام ام نمی تونستم اون تکیدگی
رو نشون بدم. من نقد درست رو رد نمی کنم. منتقدی مثل مهرزاد دانش وقتی هم که ایراد می گیره
می دونی که یک ایراد درسته و اگر نوشته ، بد بودی حتما توضیح می ده که چرا. در
مورد نقد من نه وقتی که ازم تعریفی می کنند ذوق می کنم و نه وقتی ایراد می گیرند
ناراحت می شم چون یک امر کاملا سلیقه ای است. مثلا من یادمه زمانی که «حکم» کلید خورد مجله فیلم و سینما تیتر زد : «
شاهکار سینما ».در صورتی که با تمام احترامی که برای کیمیایی قائل ام ، از کجا می
دونیم کاری که هنوز ساخته نشده یک شاهکاره ! مگر ما علم غیب داریم ؟!
هنوز خجالتی هستم
ساده گرفتن مسائل اشتباهه.من معتقدم هر چقدر هم که باهوش باشی یک سری از چیزها
رو فقط به مرور زمان یاد می گیری و باید صبر کنیم. من سال اول که تجربیات زیادی
نداشتم بلد نبودم که با آدما و مسائل چه طور برخورد کنم. یکجا که می رفتم با این
دوربین های دیجیتال از من 400 تا عکس می انداختند و نشریات این عکس ها رو رد و بدل
می کردند و یکهو می دیدم که عکسم روی جلد مجله ای رفته که اصلا اسم اش رو نشنیدم
چند وقت پیش با یکی از دوستان مطبوعاتی کل کل داشتم. می دونستم که راحت می تونه
عکس منو دست کاری و خراب کنه و این کار رو هم کرد.البته من هنوز هم خیلی خجالتی هستم
و در مقابل همه کوتاه می آم.
خجالت نمی کشم که بگم معلم خصوصی بازیگری دارم
من در سال 85 چند تا فیلم سینمایی داشتم و 3 تا سریال ، پارسال من فقط 14
سکانس سر کار شهبازی بازی کردم که به تمام کارهام می ارزه. اما یک هو خیلی کم کار
شدم. خجالت نمی کشم که بگم در این فرصت برای اینکه از محیط دور نشم چند استاد خصوصی
از کلاس های قبلی بازیگری ام گرفتم و شروع به تمرین بازیگری و تمرین بدن کردم. من
متن ها و حس های مختلف و شخصیت های مختلف رو کار می کردم. فیلم می دیدم و روی فن بیان
کار می کردم. من مشکلی تو حرف زدن ندارم و فقط سین و شینم یک کم می زنه که با تمرین
این رو کم کردم. یک سری بازیگر داریم که ریتم تندی دارن ، مثل حمید فرخ نژاد که ریتم
تندی داره و تماشاگر لذت می بره. من در این یک سال روی این ریتم ها و بازی خودم
کار کردم.
در مورد بدن در کاری بازی کردم به نام ( حرکت اول ) که کار جدیدی در زمینه جلوه های ویژه در ایران بود و کارگردان کار فرهاد نجفی است که تازه به ایران آمده و پر از ایده است و خیلی هم جسوره. خیلی از این کار خوشم اومد و از آقای شایسته خواستم که سر صحنه ها بدل به جای من بازی نکنه و این باعث شد که من اضافه وزن خودم رو که سر شکرانه و روز سوم به وجود اومده بود از بین ببرم. در این مدت با اساتید خیلی روی ایرادهای ایستادن و راه رفتنم کار کردم. « باید برای کسی که مخاطب رو به سینما می کشه ارزش قائل باشی. این مخصوصا در ایران مهمه که بتونی مردم رو قانع کنی تا بیاد و در این سینمای بی کیفیت بنشینه و این فیلم ها رو ببینه. » « من نمی دونم کار قبلیم بهتر بوده یا کارهای الان.این ها همه تجربه است و من هم تا به حال از این تجربه گرایی که داشتن نفعی نبرده ام. »برای شکرانه خیلی اذیت شدم پارسال بعد از شکرانه کم لطفی های زیادی به ما شد ؛ مثلا یک سری بازیگر های
پیش کسوت بودند که دوست داشتند اسمشون در تیتراژ اول بیاد ، شاید هم حق داشتند.همیشه
می گن حرمت امام زاده رو متولی اون نگه می داره ، اما همین ها رفتن و اعتراض کردند
و کم کم همه این اجازه رو به خودشون دادند که کار رو بکوبند. من نمیگم شکرانه کار خوبی بود ، اما کاری هم نبود که از قسمت سوم همه بخوان
روش شمشیر ببندن.بعدش هم شکرانه بدترین ضربه ها رو از شبکه 5 خورد که بدترین ساعت
رو بهش دادن که 3 تا فوتبال بهش می خورد و با بدترین سانسورها از همان اول رو به
رو شد ، چیزی که برای سریال های دیگه نیست. ما حتی پخش 15 دقیقه ای داشتیم و این
رو من برای بار اوله که دارم می گم. شکرانه داستان یک طلبه بود که یک خواب می بینه
و به پدرش که پهلوان بوده میگه. یعنی یک شب یک خانمی به خوابش می آد و میگه که
قرآن نخون ، خدا از حق الله می گذره اما از حق الناس نمی گذره. و این طلبه به تاجیکستان
می ره و عاشق یک دختر بدنام و درگیر آدم های اطراف اون میشه. داستان بسیار پر کششی
بود و این طبیعیه که وقتی پسر دیگه طلبه نباشه و دختره فاحشه نباشه ، دیگه اتفاقاتی
این وسط نمی افته ؛ یک بابایی رفته تاجیکستان و خیلی بی ربط با یک عده ای دعواش
شده ، همین. تغییر دادن داستان شکرانه از همان اول شروع شده بود و کسانی هم که باید پشت
سریال می بودند کاری نکردند و وقتی هم اعتراض می کردیم می گفتن روحیه ایثار داشته
باشید که من نمی دونم این روحیه ایثار یعنی چه؟ یعنی باید به ما ساعت پخش بد بدن و
ما هیچی نگیم؟ من هیچ وقت یادم نمی ره ، مثلا من داشتم بازی می کردم و یکدفعه کات می دادن
چون یک خانم تاجیکی هم سن مادر بزرگ من از 8 تا خیابون آن طرف تر رد شده بود. وقتی شما تاجیکستان رو انتخاب می کنید باید شرایط اش رو هم قبول کنید. خب یکی
از شهر های ایران رو انتخاب می کردین که پوشش خانما مشکلی نداشته باشه. من در شکرانه خیلی اذیت شدم.مثلا من 30 روز به قم می رفتم و کتاب های مذهبی
می خوندم خب اگر قرار بود اون شخصیت طلبه نباشه از اول تصویب نمی کردن.چیزی که
قرار بود باشه با چیزی که پخش شد خیلی فرق داشت. بنابراین من گفتم دیگه واسه تلویزیون
بازی نمی کنم.
« کارگردان حرکت اول خیلی دل داره. منو برده بود یک جا که 50 متر ارتفاع داشت و من بهش گفتم که از بچگی از ارتفاع می ترسم و وقتی سوار هواپیما می شم دست و پام می لرزه. فکرش رو بکنید. »
فیلم قوی ، لابی قوی هم می خواهد من بعضی از فیلم های خودم رو هنوز حتی یکبار هم ندیده
ام و از گفتنش هم خجالت نمی کشم. من مصائب دوشیزه را فقط یکبار و در سینما دیدم.
قبلا هم ذهنیتی داشتم که باید همه ژانر ها رو تجربه کنم و الان پشیمونم. بعد از
وفا 50 تا پیشنهاد نقش عاشق داشتم اما من رفتم صاحبدلان و اون نقش تخس رو بازی
کردم و بعد مصائب دوشیزه رو کار کردم که برای من یک تجربه بیخود بود. من در مورد فیلم
بحث نمی کنم بلکه در مورد تجربه خودم در این ژانر حرف می زنم. پسران آجری اولین کار من بود که هم زمان با مهمان بود
و در هر 2 فیلم هم قبل از اسمم نوشتند : « با معرفی .... » . دوست داشتم در آن
مقطع بگم که سینما رو با نقش یک شروع کرده ام و به نظرم خیلی ها شروع ضعیف تری
داشتند. همه که با بن هور شروع نکرده اند ، کسانی رو هم داشته ایم که با فیلم هایی
به مراتب ضعیف تر از پسران آجری شروع کرده اند. یک زمانی است که من می گم می خوام
با یک فیلم قوی شروع کنم اما فیلم قوی لابی قوی هم می خواد که این بد نیست ، اما
من هنوز این ارتباط رو در سینما ندارم و باید زحمت اش رو بکشم. پسران آجری رو خود
من هم ندیده ام و همون موقع هم هر کسی به من میگفت می گفتم معلومه که فیلم خوبی نیست
و این در همان زمان ساخت اش هم معلوم بود. من نمی گم که فیلم بدی بوده اما همیشه
افتخارم اینه که میگم پسران آجری اولین کار منه بگذارید کنار ، روز سوم که آخرین
کار منه تا تفاوت بازی من رو ببینید و متوجه بشید که من در این مدت نخورده ام و
نخوابیده ام. این نشون می ده که مبحث سینما برای من جدی بوده و زحمت اش رو کشیدم. کتاب هایی می خوانم که در فضای کار قرار بگیرم من همیشه سر کار به دنبال کتابی بوده ام که یک فضای ذهنی نزدیک رو به من بده. حالا شاید هم خیلی شبیه نباشه.مثلا برای شکرانه دوستی کتاب « من او » رو به من پیشنهاد کرد که شاید اصلا ربطی هم نداشته باشه ، اما من فکر می کنم که خوندنش بی تاثیر نیست و تو رو در اون اتمسفر قرار می ده. اما متاسفانه اتفاقاتی که در مورد من ٍ پورسرخ می افته ، اینه که جه کسانی قراره بازی من رو تحلیل کنن. به نظر من نگاه ما مجله زردی شده تا اینکه بحث فنی کنیم. من نقد هایی رو که در مورد کارم نوشته می شه جمع می کنم و بعضی هاش هم واقعا کمکم کرده. مثلا یک منتقدی به درستی به من گفت حرکتم زیاده و من اون رو از بین بردم ؛ به جز روز سوم که نقش ام آبادانی اکتیو بود و بازی دیگه ای رو می خواست. یا آقای معلم ، دانش ، مروتی و درستکار که نکات خوبی رو به من گفتند و به درد من خورد.اما معلم گرفتن من ربطی یه این نقدها نداشت و به خاطر یک اعتقاد شخصی بود ، من حتی اگر بخوام لبو بفروشم می روم و یک کتاب در مورد چغندر و لبو می خونم که اطلاعات لازم رو داشته باشم و همینطوری الکی نرم سر صحنه.
نمی خواهم ژانر های مختلف را تجربه کنم
متاسفم از اینکه این حرف رو می زنم ، اما الان نمی
خواهم تجربه جدید داشته باشم ، چون حتی اون منتقدی که می آد و افراد رو برای تجربه
جدید تشویق می کنه ، برای اون ها حق تجربه قائل نمی شه. منتها بحث اینه که وقتی در
نقشی کلیشه میشی از کار قبلیت 2 تا تجربه می آری ، اما وقتی وارد یک کار جدید می شی
انگار به یک محیط تازه رفتی. مثلا وارد فیلم مصائب دوشیزه می شوی با یک ریتم کند
که کارگردان بسیار خوبی هم داشت که نوع بازی رو می خواست. یا شکرانه که می خواستم
چهره ام بد باشه. وقتی می ری و تجربه تازه می کنی کسانی که مدعی تجربه گرایی هستند
خودشون این کار رو تایید نمی کنن ، پس چرا تو باید این کار رو انجام بدی.
کیفیت کار تلویزیون از سینما بالاتر است
هنوز هم معتقدم و تاکید می کنم که کیفیت کار تلویزیون بهتر از سینماست. یادمه همسر وودی آلن در فیلم آنی هال به همسرش می گفت که آشغال ها رو دور نریزیم ، چون می تونیم باهاش برنامه تلویزیونی بسازیم ! آره اونجا در هالیوود کمپانی های بزرگی هستن که شبکه های تلویزیون خصوصی رو قورت می دن ، اما اینجا حتی بزرگترین تهیه کننده های ما هم بدون حمایت های دولتی نمی تونن یک کار بزرگ انجام بدن و تلویزیون بزرگ ترین تهیه کننده است. برای همین معتقدم که سطح آثار تلویزیون در این چند سال اخیر خوب بوده و حتی از چهره های شاخص سینما در کارهاش استفاده می کنه. مثلا همین فرامرز قریبیان که وقتی کنارش بازی می کنی می تونی کلی چیز یاد بگیری . خیلی باهوش و مسلطه ، جوری که تو حسودیت می شه و حتی پیش خودت می گی که من چرا این قدر باهوش نیستم.
« یکبار یکی از استادام یک جمله خیلی خوبی گفت ، گفت که نه عینک آفتابی بزن که نشناسنت نه بزن که بشناسنت. »
کونگ فو پاندا ، فیلمی که برایش گریه کردم
یک کارتون هست که تو رو خدا ببینید من این رو دوبی توی
سینما دیدم و از ذوقم 2 بار دیگه هم رفتم و دیدم اش. ما می خواهیم فیلم معنا گرا
بسازیم اما به نظر من کارتون کونگ فو پاندا معناگر است و زندگی رو به آدم ها یاد می
ده.شاید شما خنده تون بگیره اما من بار اول که این فیلم رو دیدم ، گریه کردم چون یکی
از بزرگترین مشکلات زندگی من رو حل کرد. این فیلم میگه پاندا شکموئه و وقتی می خوای
تمرین اش بدی از همین ویژگی اش استفاده کن. من هم باید سعی کنم از ویژگی خودم خوب
استفاده کنم. این فیلم رو 3 بار پشت هم دیدم و واقعا قشنگ بود.
« از وقتی اون عینک Dior شاخصه من شد دیگه اون رو نزدم. همیشه دلم می خواد متفاوت باشم اما دلم نمی خواد منو به یه چیز خاص بشناسن. مثه اون شال گردنی که معروف شد. » سریال های امسال ؟ خدا به خیر کنه !
کارهای ماه رمضان امسال رو نمیشه با پارسال مقایسه کرد چون فکر می کنم که نظارتی که بر کارهای امسال هست روی کارهای پارسال نبوده. من این وضعیت رو خوب می شناسم ، چون من این سومین کار ماه رمضانم بود.شرایطی که به راحتی می تونه 10 پله آدم رو بالا ببره یا پایین بیاره. خدا به خیر کنه.
خداحافظ سریال های تلویزیونی
من از طرفداران پر و پا قرص مهران مدیری هستم و وقتی که اون مثلا در دایره زنگی از شخصیت خودش دور می شه من دنبال همون شخصیت همیشگی می گردم و اونو دوست دارم.شاید سلیقه من این طور شده. من کارهای تلویزیونی خودم رو خیلی دوست دارم اما فکر نکنم از این به بعد من رو در تلویزیون ببینید.اگر تجربه با سیروس مقدم و کارهاش هم نبود ، امسال این رو هم بازی نمی کردم . من هنوز با آقای لطیفی برای بودن در فیلم (( نردبانی برای آسمان )) بحث دارم. هنوز هم کلاس های بازیگری خودم رو دارم و فیلم می بینم و استادم هم از بزرگترین اساتید بازیگری در ایران است. پس دلیلی ندارد که خودم را برای نقشی که دوست ندارم بکشم. « به آقای رشید پور گفته بودند از من بپرسه که واقعا
پول به مطبوعات می دم تا عکس من رو چاپ کنند؟ خب اگه می خواستم این کار رو بکنم
لااقل یه عکس خوب میدادم تا چاپ کنند ! »
مهم اتفاقاتی است که جلوی دوربین می افتد
این بار با پررویی می گم که نه علاقه ای دارم که در فیلم
آوانگاردی باشم و نه می فهمم و نه دوست دارم که بفهمم و ترجیح می دهم فقط ببینمش
اما کار خوب تلوبزیون را به کار بد سینما ترجیح می دهم. دوربین هم مهم نیست که چیه
مهم اون اتفاقیه که جلوی دوربین می افته. اما در هر مقطعی انسان یک جور فکر می
کنه. من 2 تا کار پارسال ام رو می دونم که به خاطرشون می تونم سرم رو بالا بگیرم ،
عیار 14 فیلمی بود که از لحظه به لحظه اش لذت بردم و من برای هر کسی که دوست اش
دارم آرزو می کنم که با شهبازی کار کنه ؛ حالا کیف اش 2 برابر می شه اگر محمدرضا
فروتن و کامبیز دیرباز هم باشند. به من که خیلی خوش گذشت.
بازی نقش خاکستری
بعد از شکرانه من گفتم که دیگر در تلویزیون بازی نمی
کنم و در این یکسال هم پیشنهاد های خیلی خوبی رو از دست دادم تا اینکه آقای مقدم پیشنهاد
سوم رو داد.خیلی دو دل بودم که برم یا نه ، به خاطر اینکه از اتفاقات سال قبل می
ترسیدم . تا اینکه با آقای مقدم جلسه گذاشتم و با وجود اینکه فیلمنامه خیلی کامل و
پخته ای نبود ، حس کردم کار خوبی می شه و چون تجربه کار با آقای علیرضا افخمی (فیلم
نامه نویس روز حسرت ) رو در وفا داشتم و می دونستم که مدیوم تلویزیون رو می شناسه
، پیشنهاد رو قبول کردم. این یک نقش خاکستری و واقعیه.دلیل نمی شه که یک آدم
وقتی کار بدی انجام می ده بدجنس باشه ، ممکنه زمانی منافع شخصی من ایجاب کنه کاری
رو انجام بدم که در خلقیات من نمی گنجه ، اما اگر انجامش بدم ممکنه از یک مهلکه
فرار کنم. اسم شخصیت مسعوده و من خیلی دوسش دارم. نقش برای من نا آشنا نبود ، یه
آدمیه که نه منفیه نه مثبت ؛ کارهایی رو انجام می ده که می دونه شاید اشتباهه. این نقش به همه آدم ها نزدیکه من جمله خود من و
اتفاقا به همین دلیل آدم رو درگیر می کنه. من فیلمی رو دیدم با بازی ادوارد نورتون
و ریچارد گر ؛ داستان یک پسره که یک کشیش رو به قتل می رسونه. فکر میکنم دیدن اون
فیلم خیلی به من کمک کرد.
قرار بود زودتر از این ها همکاری کنیم
پارسال همزمان از آقای سیروس مقدم برای دو کار آخرش (( اغما و پیامک از دیار باقی )) پیشنهاد کار داشتم که به دلیل ارادتی که به منصور سهراب پور داشتم ، اغما رو نرفتم و پیامک از دیار باقی رو بنا به دلایلی بازی نکردم با اینکه دوست داشتم با مقدم کار کنم. الان که دارم باهاش کار می کنم می فهمم که چرا کارهاش تا این حد خوبه ، چون آدم بسیار باهوش و زرنگیه.
می خواهم در فیلم هندی بازی کنم
اگر یک فیلم هندی به من پیشنهاد بشه بازی می کنم چون
فیلم های هندی خوبی هم داریم. قبل از این هم یک پیشنهاد هندی داشتم که نتوانستم
بازی کنم و حیف شد. دلیلش هم رقص و آواز این فیلم هاست.اما منتظرم یک فرصت پیش بیاید
تا در یک فیلم هندی بازی کنم.من جسارت این کار رو دارم و هیچ مشکلی نمی بینم.
در تاجیکستان محبوب شدم
در شکرانه انتظاری که داشتم بر آورده نشد ، نه به
خاطر خود کار ، اون روی هم رفته اذیت کن نبود و مشکلی ایجاد نکرد.تنها ایرادش این
بود که به درد ماه رمضان نمی خورد. در جشنی که سفارت تاجیکستان برای ما گرفت ، سفیر تاجیکستان
گفت که کاری که شما در این سریال کرده اید سفارت های 2 کشور در این 20 سال
نتوانسته اند انجام بدهند. این سریال در تاجیکستان خیلی مورد استقبال واقع شد و من
حتی آنجا به عنوان بازیگر محبوب انتخاب شدم.
تمرینات رزمی برای حرکت اول
فیلم حرکت اول صحنه های حساس مبارزه ای داشت و من به مدت 3 ماه مربی رزمی داشتم. خیلی جدی تمرین می کردم. یادمه خود مربی آخرهای ماه سوم دیگه بریده بود ، اما من انگیزه کارو داشتم.نهایت کار این بود که من یک لگد اشتباه به مربی ام بزنم !!! البته چیز خطرناکی نبود جز اون قسمت طناب کشی اش که قرار شد آخر کار بگیریم. چون من تعهد سریال ماه رمضان رو دارم از آقای شایسته خواستم که فعلا فقط تمرین باشه و بعد از ماه رمضان اون صحنه رو بگیریم.
« من اصولا خیلی رژیمی نیستم و رژِیم نمی گیرم و یواشکی غذا می خورم. ویژگی ام اینه که شکمو هستم و نمی تونم غذا نخورم. اما در عوض تحرک زیادی دارم.من سعی می کنم اون قدر بخورم که هوسم رو بگیره ؛ یک دکتر تغذیه به من گفته هر چیزی که دیدی بخور اما فقط 6 لقمه. »
منبع : مجله زندگی ایده آل ( نیمه دوم شهریور 87 )
ممنون از دریا عزیز برای تایپ این مصاحبه و در ادامه لینک مستقیم مصاحبه مجله ایده ال با پوریا پورسرخ http://ideallife.ir/index.aspx?siteid=1&siteid=1&pageid=157&newsview=20
[ شنبه ششم مهر 1387 ] [ 17:34 ] [ رزا ]
|
||





